<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<?xml-stylesheet type="text/xsl" href="/posts/rss.xsl"?>
<rss version="2.0">
<channel>

<title>https://hadiazizi2.loxblog.com</title>
<link>https://hadiazizi2.loxblog.com</link>
<description>به دلیل به روز بودن سایت از صفحات دیگه ما دیدن فرمایید...با تشکر از وجود دوستان خوبم..ابجی مائده...ابجی انیسا.ابجی رضوانه.وداداش مجتبی..</description>
<language>fa-ir</language>
<generator>loxblog.com</generator>
<copyright>loxblog.com</copyright>


<item>
<title>لحظه هایی هست که...</title>
<link>https://hadiazizi2.loxblog.com/لحظه-هایی-هست-که</link>
<guid>https://hadiazizi2.loxblog.com/لحظه-هایی-هست-که</guid>

<description><![CDATA[
لحظه هایی هست که وقتی سخت دلگیری، دردت را در سینه ات فرو می ریزی تا آشکار نگردد، لحظه هایی هست که وقتی اشک در چشمانت حلقه زده، بغض می کنی اما پشت لبخندی ساده پنهان خواهی کرد، لحظه هایی هست که وقتی دلت خیلی گرفته و می خواهی درد دلت را فریاد بزنی، از سنگینی بغضت نمی توانی ،لحظه هایی هست که سخت، خسته می شوی از دست کسانی که حرف هایت را نمی فهمند و باز چیزی نمی گویی ،لحظه هایی هست که وقتی از تنهایی زمین گیر می شوی، سرت را به دیوار تنهاییت می گذاری و باز هیچ نمی گویی ،لحظه هایی هست که دلت می خواهد فریاد بزنی و خالی شوی از هر چه درد، ولی باز نمی توانی... و لحظه ای که سخت تر از تمام لحظه هاست، لحظه ای که عادت می کنی به هر چه درد و چه سخت لحظه ایست✔&nbsp;]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 14:41:13 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>دختر زشت..</title>
<link>https://hadiazizi2.loxblog.com/دختر-زشت</link>
<guid>https://hadiazizi2.loxblog.com/دختر-زشت</guid>

<description><![CDATA[
دخترزشت ( داستانی بسیار جالب )&nbsp;دختر دانش آموزی صورتی زشت داشت . دندان هایی نامتناسب با گونه هایش ، موهای کم پشت و رنگ چهره ای تیره . روز اولی که به مدرسه جدیدی آمد ، هیچ دختری حاضر نبود کنار او بنشیند . نقطه مقابل او دختر زیبارو و پولداری بود که مورد توجه همه قرار داشت . او در همان روز اول مقابل تازه وارد ایستاد و از او پرسید :&lsquo;میدونی زشت ترین دختر این کلاسی ؟ &lsquo;یک دفعه کلاس از خنده ترکید &hellip;بعضی ها هم اغراق آمیزتر می خندیدند . اما تازه وارد با نگاهی مملو از مهربانی و عشق در جوابش جمله ای گفت که موجب شد در همان روز اول، احترام ویژه ای در میان همه و از جمله من پیدا کند :اما بر عکس من ، تو بسیار زیبا و جذاب هستی . &lsquo;او با همین یک جمله نشان داد که قابل اطمینان ترین فردی است که می توان به او اعتماد کرد و لذا کار به جایی رسید که برای اردوی آخر هفته همه می خواستند با او هم گروه باشند .او برای هر کسی نام مناسبی انتخاب کرده بود . به یکی می گفت چشم عسلی و به یکی ابرو کمانی و &hellip; . به یکی از دبیران ، لقب خوش اخلاق ترین معلم دنیا و به مستخدم مدرسه هم محبوب ترین یاور دانش آموزان را داده بود . آری ویژگی برجسته او در تعریف و تمجید هایش از دیگران بود که واقعاً به حرف هایش ایمان داشت و دقیقاً به جنبه های مثبت فرد اشاره می کرد . مثلاً به من می گفت بزرگترین نویسنده دنیا و به خواهرم می گفت بهترین آشپز دنیا ! و حق هم داشت . آشپزی خواهرم حرف نداشت و من از این تعجب کرده بودم که او توی هفته اول چگونه این را فهمیده بود .سالها بعد وقتی او به عنوان شهردار شهر کوچک ما انتخاب شده بود به دیدنش رفتم و بدون توجه به صورت ظاهری اش احساس کردم شدیداً به او علاقه مندم .5 سال پیش وقتی برای خواستگاری اش رفتم ، دلیل علاقه ام را جذابیت سحر آمیزش می دانستم و او با همان سادگی و وقار همیشگی اش گفت :&lsquo;برای دیدن جذابیت یک چیز ، باید قبل از آن جذاب بود ! &lsquo;در حال حاضر من از او یک دختر سه ساله دارم . دخترم بسیار زیبا ست و همه از زیبایی صورتش در حیرتند .روزی مادرم از همسرم سؤال کرد که راز زیبایی دخترمان در چیست ؟همسرم جواب داد : &lsquo;من زیبایی چهره دخترم را مدیون خانواده پدری او هستم . &lsquo;و مادرم روز بعد نیمی از دارایی خانواده را به ما بخشید .&nbsp;واقعا دل دریایی و زبان شیرین داشتن نعمت بسیار بزرگی است&nbsp;]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 14:41:13 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>جالبه بخونید...</title>
<link>https://hadiazizi2.loxblog.com/جالبه-بخونید-1</link>
<guid>https://hadiazizi2.loxblog.com/جالبه-بخونید-1</guid>

<description><![CDATA[
روزي مردي ثروتمند در اتومبيل جديد و گران قيمت خود با سرعت فراوان از خيابان كم رفت و آمدي مي گذشت.&nbsp;ناگهان از بين دو اتومبيل پارك شده در كنار خيابان يك پسر بچه پاره آجري به سمت او پرتاب كرد.پاره آجر به اتومبيل او برخورد كرد .&nbsp;مرد پايش را روي ترمز گذاشت و سريع پياده شد و ديد كه اتومبيلش صدمه زيادي ديده است. به طرف پسرك رفت تا او را به سختي تنبيه كند.پسرك گريان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پياده رو، جايي كه برادر فلجش از روي صندلي چرخدار به زمين افتاده بود جلب كند. پسرك گفت:"اينجا خيابان خلوتي است و به ندرت كسي از آن عبور مي كند. هر چه منتظر ايستادم و از رانندگان كمك خواستم كسي توجه نكرد. برادر بزرگم از روي صندلي چرخدارش به زمين افتاده و من زور كافي براي بلند كردنش ندارم. "براي اينكه شما را متوقف كتم ناچار شدم از اين پاره آجر استفاده كنم ". مرد متاثر شد و به فكر فرو رفت... برادر پسرك را روي صندلي اش نشاند، سوار ماشينش شد و به راه افتاد .... در زندگي چنان با سرعت حركت نكنيد كه ديگران مجبور شوند براي جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب كنند! خدا در روح ما زمزمه مي كند و با قلب ما حرف مي زند. اما بعضي اوقات زماني كه ما وقت نداريم گوش كنيم، او مجبور مي شود پاره آجري به سمت ما پرتاب كند. اين انتخاب خودمان است كه گوش كنيم يا نه!&nbsp;]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 14:41:13 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>برادران یوسف...</title>
<link>https://hadiazizi2.loxblog.com/برادران-یوسف</link>
<guid>https://hadiazizi2.loxblog.com/برادران-یوسف</guid>

<description><![CDATA[
برادران يوسـف وقتـي مي&zwnj;خواسـتند يوسف را به چـاه بيفکنند، يوسف لبـخندي زد.يهودا (يکي از برادران) پرسيد: چـرا خنديدي؟ اينجا که جاي خـنده نيـست! يوسـفگفت: روزي در فکر بودم چگونه کسـي مي&zwnj;تواند به من اظهار دشـمني کند با اينکهبرادران نيرومندي دارم! اينک خداوند همين برادران را بر من مسلط کرد، تا بدانم کهنبايد به هيچ بنده اي تکيه کرد.&nbsp;]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 14:41:13 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>بخندید..</title>
<link>https://hadiazizi2.loxblog.com/بخندید</link>
<guid>https://hadiazizi2.loxblog.com/بخندید</guid>

<description><![CDATA[
بدون ادامه مطلب]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 14:41:13 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>ادم هاا عجیبند...</title>
<link>https://hadiazizi2.loxblog.com/ادم-هاا-عجیبند</link>
<guid>https://hadiazizi2.loxblog.com/ادم-هاا-عجیبند</guid>

<description><![CDATA[
بدون ادامه مطلب]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 14:41:13 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>کاش عشق همه ی ادم هاا اینچوری بود خدایا...</title>
<link>https://hadiazizi2.loxblog.com/کاش-عشق-همه-ی-ادم-هاا-اینچوری-بود-خدایا</link>
<guid>https://hadiazizi2.loxblog.com/کاش-عشق-همه-ی-ادم-هاا-اینچوری-بود-خدایا</guid>

<description><![CDATA[
جعفر رضایی متولد 1356 لیسانس اقتصاد از دانشگاه علامه طباطبایی تهران سال 1380 عاشق دختری بنام مریم شد.وضع مادی جعفر خوب نبود پدر مریم با ازدواجشان مخالفت کرد.پنج سال جعفر و مریم برای رسیدن به هم تلاش کردن. سال 85 مریم خود کشی و جعفر دیوانه شد.دو چشم جعفر کور شد.بهر کی میرسه میگه هفته دیگه عروسیشه همه هم دعوتن.این عشق لایک داره☑&nbsp;


&nbsp;
]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 14:41:13 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>خدایا..</title>
<link>https://hadiazizi2.loxblog.com/خدایا-3</link>
<guid>https://hadiazizi2.loxblog.com/خدایا-3</guid>

<description><![CDATA[
خدایـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا...آلودگی آدم ها از حد گذشته...دنیا را چند روزی تعطیل نمی کنی؟؟؟&nbsp;

&nbsp;]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 14:41:13 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>دورم ز تو</title>
<link>https://hadiazizi2.loxblog.com/دورم-ز-تو</link>
<guid>https://hadiazizi2.loxblog.com/دورم-ز-تو</guid>

<description><![CDATA[


&nbsp;
دورم ز تو ای خسته خوبان چه نویسم؟
&nbsp;
من مرغ اسیرم به عزیزم چه نویسم؟
&nbsp;
ترسم که قلم شعله کشد صفحه بسوزد
&nbsp;
با آن دل گریان به عزیزم چه نویسم؟]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 14:41:13 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>صدای کلمات</title>
<link>https://hadiazizi2.loxblog.com/صدای-کلمات</link>
<guid>https://hadiazizi2.loxblog.com/صدای-کلمات</guid>

<description><![CDATA[

&nbsp;
کلمات بی صدای تو روحم را نوازش می کند

انگار در پس تنهایی

انگشتان آشنایی ساز مرا می نوازد

به وسعت لبخند آهنگین می شوم ...

نت های آرام ، کوتاه و مداوم ...

لحظه دلنشین می شود

آرام می شوم

....]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 14:41:13 +0330</pubDate>
</item>


</channel>
</rss>

