برادران يوسـف وقتـي ميخواسـتند يوسف را به چـاه بيفکنند، يوسف لبـخندي زد.
يهودا (يکي از برادران) پرسيد: چـرا خنديدي؟ اينجا که جاي خـنده نيـست! يوسـف
گفت: روزي در فکر بودم چگونه کسـي ميتواند به من اظهار دشـمني کند با اينکه
برادران نيرومندي دارم! اينک خداوند همين برادران را بر من مسلط کرد، تا بدانم که
نبايد به هيچ بنده اي تکيه کرد.
نظرات شما عزیزان:
ثنــای دوست داشتنی 

ساعت19:04---22 اسفند 1392
سلام دوست عزیز، من آپم دوست داشتید تشریف بیارید.gif)
.gif)
پاسخ: چشم..
.gif)
.gif)
پاسخ: چشم..
.: Weblog Themes By Pichak :.