تاريخ : سه‌شنبه 20 اسفند 1392 | 23:54 | نویسنده : maede

                                               

خوش به حالت که منو یادت نیست

خوش به حالت که فراموشت شد

خوش به حالت که در این تاریکی یه ستاره

         سهم آغوشت شد

خوش به حالتون باهم خوشحالید

خوش به حالتون با هم خوش بختید

هر جایی که من تنهایی رفتم

خوش به حالتون دوتایی رفتین......



تاريخ : سه‌شنبه 20 اسفند 1392 | 09:56 | نویسنده : hadiazizi2



تاريخ : دوشنبه 19 اسفند 1392 | 22:26 | نویسنده : maede
بی خیال تمام هیاهوی اطراف بر ساحل زندگی قدم می زنم بی خیال فکر تو دنیای خود را نقاشی می کنم بی خیال تمام آنچه باید باشد نگین عشق را بر انگشت خود می آویزم بی خیال همه رفت ها به داشته های خود دل می بندم اما بگذار قدم بزنم... قدم هایی سرشار از احساس بر ساحل زندگی این روزها... غروب عشق برای من حیات دوباره خورشید در آنسوی آسمان بودن ها؛ بر ساحل زندگیست! نسیم دریا بر لبانم می نشیند با خود می اندیشم گویا عشق در همین حوالی ست... و باز می گویم شاید تا غروب عشق نیمروزی باقی ست...

تاريخ : دوشنبه 19 اسفند 1392 | 12:03 | نویسنده : anisa



تاريخ : دوشنبه 19 اسفند 1392 | 11:49 | نویسنده : hadiazizi2

گریه نکن پدر ...

همین " نان حلال " ک در دست داری

می ارزد ب تمام سفره های رنگین حرامی ک بعضی ها دارند ...

این روزها نان حلال در آوردن عرضه میخواهد

ک تو داری پدرم .

دستت را میبوسم ک نان حلال بر سر سفره ی با برکتت دیدم ..... 

 


تاريخ : یکشنبه 18 اسفند 1392 | 23:52 | نویسنده : mehdi



تاريخ : یکشنبه 18 اسفند 1392 | 23:51 | نویسنده : mehdi



تاريخ : یکشنبه 18 اسفند 1392 | 23:45 | نویسنده : hadiazizi2

پسر بچه ای یک برگه کاغذ به مادرش داد. مادر که در حال آشپزی بود،دست هایش را با حوله تمیز کرد و نوشته را با صدای بلند خواند. او نوشته بود؛ صورتحساب کو تاه کردن چمن باغچه: 5000 تومان،مراقبت از برادر کوچکم: 2000 تومان ،نمره ی ریاضی خوبی که گرفتم 3000 تومان، بیرون بردن زباله : 1000 تومان. جمع بدهی شما به من : 11000 تومان. مادر نگاهی به چشمان منتظر پسرش انداخت و چند لحظه خاطراتش را مرور کرد. سپس قلم را برداشت و پشت برگه ی صورتحساب نوشت: بابت 9 ماه بارداری که در وجودم رشد کردی،هیچ. بابت تمام شب هایی که به پایت نشستم و دعا کردم،هیچ. بابت تمام زحماتی که در این چند سال کشیدم تا بزرگ شوی،هیچ. بابت غذا،نظافت تو،اسباب بازی هایت،هیچ. و اگر شما این ها را جمع بزنی خواهی دید که: هزینه ی عشق واقعی من به تو هیچ است. وقتی پسر آنچه را که مادرش نوشته بود خواند،چشمانش پر از اشک شد و در حالی که به مادرش نگاه می کرد، گفت: " مامان ... دوستت دارم" آنگاه قلم را برداشت و زیر صورتحساب نوشت: قبلا به طور کامل پرداخت شده. 



تاريخ : یکشنبه 18 اسفند 1392 | 23:40 | نویسنده : hadiazizi2



تاريخ : یکشنبه 18 اسفند 1392 | 23:28 | نویسنده : hadiazizi2

تکان دهنده ترین عکس قرن:::
کودک سوریه ای که بین قبر پدر و مادرش خوابیده است!!!!!!!!!!!!(عجب صبری خدا دارد!!!)

 



صفحه قبل1...1314151617...21صفحه بعد
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران