تاريخ : چهارشنبه 21 اسفند 1392 | 15:31 | نویسنده : hadiazizi2

برادران يوسـف وقتـي مي‌خواسـتند يوسف را به چـاه بيفکنند، يوسف لبـخندي زد.


يهودا (يکي از برادران) پرسيد: چـرا خنديدي؟ اينجا که جاي خـنده نيـست! يوسـف


گفت: روزي در فکر بودم چگونه کسـي مي‌تواند به من اظهار دشـمني کند با اينکه


برادران نيرومندي دارم! اينک خداوند همين برادران را بر من مسلط کرد، تا بدانم که


نبايد به هيچ بنده اي تکيه کرد. 




💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران