تاريخ : یکشنبه 18 اسفند 1392 | 18:12 | نویسنده : mehdi

 

 

 

پسره تعریف میکرد:

تو حیات دانشگاه یه نفر یقه پیـرهنمو گرفت، فهمیده بود از خواهرش خوشم میاد.

بچه‌ها دور ما حلقه زده بودند و فریاد میکشیدن....... قــورتــش بـده....چون هیکلم بزرگ بود.

اون هی مشت میزد و من فقط دفاع میکردم...باز اون مشت میزد و من فقط و فقط دفاع میکردم.

بالاخره یه خراش کوچیکی رو صورتم افتاد.

فرداش خواهرش به من گفت حداقل تو هم یه مشت میزدی؟!!!

روم نشد بهش بگم....آخـــ ــــ ـه چشـمــــ ـــ ـاش شبیــــ ـه تــو بــــ ـود...




ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید